تبليغاتX
love&hate
خاطرات

بگوبامن چه کردی مهربانم

                               که ابری شدتمام آسمانم

  بیاآتش بزن خاکسترم کن 

                                بدون تونمیخواهم بمانم                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط امید  | 
فرشته ای آمد و دستی به دل مازد و رفت

پرده یخلوت این غمکده بالا زد ورفت

دردبی کسی مادید و دریغش آمد

آتش شوق در این جان شکیبازد و رفت

رفت و از گریه ی طوفانیم اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریازد ورفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط امید  | 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی 

 دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

 

 دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

 

 دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 

 دوستت دارم چون به یک نگاه  عشق منی،فرشته

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط امید  | 

 

موقعی که میخواستمت ترسیدم نگات کنم

موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم

موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم

موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط امید  | 
هرکس که تو را خدای خود می داند

                                             کفرش به کنار عجب خدایی دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط امید  | 

نمی دانی که انسان بودن وماندن چه

دشوار است. چه رنجی می کشد آنکس

    که انسان است و از احساس  سرشار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط امید  | 

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم!
چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط امید  | 
به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط امید  | 
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن

به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد

ديگر اشاره کرد و گفت: « نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد

خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت

کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت: « چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت

شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان

 ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما

ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط امید  | 
 

دریا حسادت میکنه ، به آبی خیس چشات

شب با هزار گیتار سرخ میاد به دنبال چشات

                            خون همه ستاره ها ، جنگل سبز زیر پات

                               تنور سرخ دست من ترانه می زنه برات

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط امید  | 
بی تویک روزدراین فاصله هاخواهم مرد  

     
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد    

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند    

        
سایه درسایه آن ثانیه ها خواهم مرد

 

شعله ها بی تو زبی رنگی دریاگفتند

  
موج درموج دراین خاطره هاخواهم مرد                  


گم شدم درقدم دوری چشمان بهار

        
بی تویک روزدراین فاصله هاخواهم مرد
        

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط امید  | 
برای من که دلم چون غروب پاییز است

                              صدای گرم تو از دور هم دل انگیز است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط امید  | 
سرمایه ی عمر آدمی یک نفس است


و آن نفس     از برای یک هم نفس است


وآن یک نفس از برای یک عمر بس است.

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط امید  | 

قصه ی من و غم تو                    قصه ی گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن                   ترس لحظه های مرگه
                                          
+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط امید  | 
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟ ؟(هیچ کس نیست)

 چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟؟؟؟

اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم . ..

 با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط امید  | 
منم که عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم....هنوز هم خيس مي شه چشمام وقتي ياد تو

 مي   افتم....هنوز هم مي ياي تو خوابم تو شباي پر

ستاره....

هنوز هم مي گم خدايا کاشکي برگرده دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط امید  | 
انگاه كه با دستانت واژه ي عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حالا

 سواد دارم اما به چشمان خودم نيز اعتماد ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط امید  |